تبليغاتX

ولایت علی چشمه جوشان حقیقت قرآن

New Page 5

ولایت علی چشمه جوشان حقیقت قرآن
کورهای ظاهری را دست می گیریم اما کورهای باطن را به خدا می سپاریم
تولد قطب اولیا مبارک باد

یکی را درد هجران مست سازد

یکی را وصل، نه این و نه آنیم

دل سنگین به چرخ مست نازد

دلی بازد ،نه این و نه آنیم

فروغ مهر افسون کرد دلها

شب بی غیر،نه این و نه آنیم

دل شعبان، برزد سایه عشق

شب تقدیر،نه این و نه آنیم

ظهورعدل، سینای شب دل

یل پردل،نه این و نه آنیم

قلم دارش،شعر بی ثنا یا

زبان گفت،نه این و نه آنیم

|+| ۞ ۞ ۞ نوشته شده توسط اسیر امیر در شانزدهم شهریور 1385 ۞ ۞ ۞ |

تشرف شیخ قصار به محضر امام عصر سلام الله علیه

شیخ جلیل و امیر زاهد ،ورّام ابن ابی فراس،در آخر مجلّد دوم کتاب(تنبیه الخواطر)فرموده:خبر داد مرا سید جلیل شریف،ابو الحسن علی ابن ابراهیم الهریضی العلوی الحسینی،گفت خبر داد مرا علی بن علی بن نما گفت:خبر داد مرا ابو محمد الحسن علی بن حمزة اقساسی در خانه شریف علی بن جعفر بن علی المداینی العلوی که او گفت:در کوفه شیخی بود قصار که به زهد نامیده میشد و منخرط بود در سلک عزلت گیرندگان و منقطع شده بود برای عبادت که پیروی می کرد آثار صالحین را.اتفاق افتاد که روزی در مجلس پدرم بودم و این شیخ برای او نقل می کرد و او متوجه شده بود به سوی شیخ.

شیخ گفت:شبی در مسجد جعفی بودم (و آن مسجد قدیمی است در پشت کوفه) و شب نصف شده بود.من تنها در مکان خلوتی بودم برای عبادت که ناگاه دیدم سه نفر می آیند.داخل مسجد شدند.چون به وسط فضای مسجد رسیدند،یکی از ایشان نشست،پس دست مالید به طرف راست و چپ زمین.پس آب به جنبش آمد و جوشید.پس وضوی کاملی گرفت از آن آب.آنگاه اشاره فرمود آن دو شخص دیگر را به گرفتن وضو،وضو ساختند.آنگاه مقدم ایستاد و با آنها نماز جماعت خواند.پس من با ایشان به جماعت نماز خواندم.چون سلام داد و از نماز فارغ شد،حال او مرا به شگفت آورد و کار او را بزرگ شمردم،از بیرون آوردن آب.

پس سوال کردم از شخصی،از آن دو نفر که در طرف راست من بود از حال آن مرد و گفتم به او(این کیست؟)

گفت(صاحب الامر است،فرزند حسن[عسکری] علیهما السلام)

نزدیک آن جناب رفتم و دستهای مبارکش را بوسیدم و گفتم به آن جناب:(یا بن رسول الله!چه می گویی در شریف عمر بن حمزه،آیا او بر حق است؟

فرمود:(نه!و بسا هست که هدایت بیابد جز آنکه او نخواهد مرد تا اینکه مرا ببیند)

پس این خبر را ما از آن شیخ تازه و طرفه شمردیم.زمانی طولانی گذشت و شریف عمر وفات کرد و منتشر نشد که او ،امام زمان را ملا قات کرد.چون با شیخ زا هد مجتمع شدیم،من به خاطر آوردم از او حکایتی که ذکر کرده بود آن را و مثل کسی که بر او رد کند(آیا تو نبودی که ذکر کردی که این شریف عمر نمی میرد تا اینکه ببیند صاحب الامر علیه السلام را که اشاره نموده بودی به او؟)

پس گفت (از کجا عالم شدی که او امام زمان را ندیده؟)

آنگاه بعد از آن مجتمع شدیم با شریف ابی المناقب فرزند شریف عمر بن حمزه و در میان آوردیم صحبت والد او را.پس گفت:ما شبی در نزد والد خود بودیم و او در مرضی بود که در آن مرض مرد.قوّتش ساقط و صدایش پست شده بود و در ها بسته بود بر روی ما.

ناگاه شخصی را دیدم که داخل شد بر ما که ترسیدیم از او.عجب دانستیم دخول او را و غفلت کردیم که از او سوال کنیم.پس نشست در جنب والد من و برای او آهسته سخن می گفت و پدرم می گریست. انگاه برخاست چون از انظار ما غائب شد،پدرم خود را به مشقت انداخت و گفت (مرا بنشانید)

پس او را نشاندیم.چشمهای خود را باز کرد و گفت(کجاست آن شخص که در نزد من بود؟)

پس گفتیم بیرون رفت از همان جا که آمد.

گفت او را طلب کنید.

پس در اثر او رفتیم،پس درها را بسته دیدیم و اثری از او نیافتیم.برگشتیم به سوی پدر و او را خبر دادیم از حال آن شخص و این که او را نیافتیم.ما سوال کردیم از پدر از حال آن شخص.گفت این صاحب الامر سلام الله علیه بود.

آنگاه برگشت به حالت سنگینی که از مرض داشت و بیهوش شد.

|+| ۞ ۞ ۞ نوشته شده توسط اسیر امیر در شانزدهم شهریور 1385 ۞ ۞ ۞ |